برخیز زجای ای دل بر سینه من غم زن
تا قدر تو بشناسم از داغ بشر دم زن
در مسلخ اندیشه شادی به چه کار آید
زان بغض فرو خفته بر دیده من نم زن
من موج خروشانم من سیلم و طوفانم
هوشیار شو ای غافل این جام طرب کم زن
در چنگ خرابانم سرگشته و حیرانم
فریاد ازین وحشت فریاد ز ماتم زن
گم گشته دیرینم آواره و مسکینم
یا رب تو نجاتم ده بر دامن خاتم زن
((گفتند جهان ما آیا به تو می سازد
گفتم که نمی سازد گفتند که بر هم زن))
اقا وحید
--------------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن : این شعر رو تحت تاثیر بین بیت از اقبال نوشتم :
((گفتند جهان ما آیا به تو می سازد
گفتم که نمی سازد گفتند که بر هم زن))
منم رهبر (آرش)
سپاس ای خداوند بالا و پست خداوند بود و خداوند هست
سپاس تو ای پاک پروردگار که دادی مرا نعمت بیشمار
زبان داده ای تا که حیلت کنم دو دستی که خدمت به ملت کنم!
به مکر و دغل من چه ها می کنم رفیقان خود را رها می کنم
منم رهبرم گر چه باشم به زور ندادم به کس هیچ جا هیچ سور
بود جمله یاران من پاک منگ ولیکن به گاه خطر چون پلنگ
سپاست که رخشان گهر داده ای گروهی چنین (شیر نر ) داده ای
اگر همچو (شیران ) نبود این گروه نیامد دمادم چو با من به کوه
گروهی که با کار و رفتار خویش بباشند در دست گرگی چو میش
خدایا چنان کن سرانجام کار گذارم گروهم به کوه و کنم دفرار
سفید برفی (با همکاری و نظارت رهبر ارش)
Arashion.co.cc
هوالجمیل
منت عضویت در گروه آرش را که ورودش مایه تنگی نفس است و خروجش چون رهائی از قفس. هر عضوی که وارد می شود در قید حیات است و چون خارج می گردد
در حال ممات. پس هر ورود و خروج را عذابی موجود است و بر هر عذابی صبری واجب.
از دست و توان که برآید کز عهده دکتر به در آید
عضو همان به که به تدبیرخویش جان خود از دره بدر آورد
ورنه اگر پای بلغزد به کوه روی شکایت به کجا آورد
Alostadolakbar morvarid docheshm
Tavakoli zadeh
نام شعر: صفای آرش
روح ما در بند مهر مهتریست جسم ما تحت لوای رهبریست
هر گروه کوه را باشد صفا لیک آرش را صفای دیگریست
کوهیارانش قوی مانند ماک در طریق حق دلیر و سینه چاک
چون سمندر مرد کوه و آتشند با رفیقان پاک و بی غل و غشند
گر بر آنها شیر ناگه هو زند یا لگد بر کله شان(منظور سر ) یابو زند
زین مصائب نیست آنها را ملال شیر مادر باد بر آنها حلال
با وجود جمله اوصاف جمیل ......
آرش کمانگیر(سیاوش کسرایی)
برف میبارد؛ برف میبارد به روی خار و خاراسنگ. کوهها خاموش، درهها دلتنگ، راهها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ... بر نمیشد گر ز بام کلبهها دودی، یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمیآورد، ردِّ پاها گر نمیافتاد روی جادهها لغزان، ما چه میکردیم در کولاک دل آشفتهٔ دم سرد؟ آنک، آنک کلبهای روشن، روی تپه، روبه روی من...
ادامه مطلب ...دوش تیری آمد از هفت آسمان نامه ای هم بسته بر پیکان آن
باز کردم نامه از پیکان تیر ناگهان پیچید بوی صد عبیر
وه که نامه نور آتش می دهد نامه بوی دست آرش می دهد
همچنان که باز کردم نامه را گوئیا من دیدم آن هنگامه را
****
ملتی هست و جهانی انتظار تیر آرش در کمانش بی قرار
تا که آرش مشت خود را باز کرد چشم مردم تا افق پرواز کرد
انقدر که تیر او چرخید و رفت گوئیا اندر دل خورشید رفت
آری آری تیر آرش بود آن پهلوانی می زند تیری چنان
****
لیک آرش را بود با ما چه کار! آرشیون را کند آرش شکار!
من که باشم . شبروی بی ادعا! از تمام آشنایانم جدا !
کاش می شد همچو آرش تیر زد بر سپاه تیرگی شبگیر زد
من دلم از هر چه بی دردی جداست دردهایم درد مردان خداست
****
سینه ما از عطش آکنده است تشنه آن آتش سازنده است
حتما آرش آگه است از حال من از غم دیرینه در احوال من
شاید اندر نامه راهی گفته است پس بخوانم آنچه را بنوشته است :
ای جوانمردان به پا خیزید زود زانکه بی اندیشه نتوان زنده بود
لحظه ای را فکر سرمستان کنید عزم خود را سوی کوهستان کنید
بگذرید از چشمه ها و کوه ها تا جدا گردد دل از اندوه ها
آن زمان که رد شدید از دره ها یا که بگذشتید از آن صخره ها
*****
یاد تیر و بازوی آرش کنید قصد رفتن در پی راهش کنید
هر که را میل ره آرش بود در دلش باید بسی آتش بود
آتشی دور از تمام کینه ها نور او نور دل آئینه ها
آتشی سوزش ز آه مردها گرمیش از اجتماع دردها
****
مرد می خواهم که عزم ره کند مردمان را از غمم آگه کند
من به هر سوئی که تیر انداختم عده ای را بهر یاری ساختم
رهبری بگزیده ام زین یاوران رهبری غم خوار و یار بی کسان
پهلوانی کز شقاوت دور بود خانه اش در شهر نیشابور بود
****
رهبری کز کینه آزاد است او از دیار احمداباد است او
هر که خواهد درد را درمان کند سوی رهبر رفته و پیمان کند
پس به او گوئید آرش گفته است خاطرت گویا کمی آشفته است
این چنین یاران خود تنها مکن نام آرش را چنین رسوا مکن
****
یاورانت را به کوهستان ببر گاه گاهی قله تفتان ببر
گر یکی جاماند اندر نیمه راه گوئی آرش مانده اندر نیمه راه
جمله باید یار یکدیگر شوید تا زمانی آرش دیگر شوید
****
گفتمت درس جوانمردی ولی هر کجا ماندی بکن یاد علی
گر چه من تیرم به هر جائی رهیست فاش میگویم که مولایم علیست
قل قلی زو – شهریور 87 – تنها