تقدیم به زنان ایران زمین که هر کدام قهرمان واقعی اند:

 زنی را می شناسم من... که شوق بال و پر دارد... ولی از بس که پر شور است... دو صد بیم از سفر دارد....

زنی را می شناسم من ... که در یک گوشه خانه... میان شستن و پختن... درون آشپز خانه...سرود عشق می خواند... نگاهش ساده و تنهاست... صدایش خسته و محزون...امیدش در ته فرداست...

زنی را می شناسم من...که می گوید پشیمان است... چرا دل را به او بسته... کجا او لایق آن است؟... زنی هم زیر لب گوید... گریزانم از این خانه...ولی از خود چنین پرسد... چه کس موهای طفلم را پس از من می زند شانه؟...

زنی آبستن درد است...زنی نوزاد غم دارد... زنی می گرید و گوید... به سینه شیر کم دارد...

زنی با تار تنهایی... لباس نور می بافد... زنی در کنج تنهایی... نماز نور می خواند...

زنی خو کرده با زنجیر... زنی مانوس با زندان... تمام سهم او این است... نگاه سرد زندانبان...

زنی را می شناسم من... که می میرد ز یک تحقیر... ولی آواز می خواند... که این است بازی تقدیر...

زنی با فقر می سازد... زنی با اشک می خوابد... زنی با حسرت و حیرت... گناهش را نمی داند...

زنی واریس پایش را... زنی درد نهانش را... زمردم می کنم مخفی... که یکباره نگویندش... چه بدبختی، چه بدبختی!...

زنی را می شناسم من... که شعرش بوی غم دارد... ولی می خندد و گوید... که دنیا پیچ و خم دارد...

زنی را می شناسم من... که هر شب کودکانش را... به شعر و قصه می خواند... اگر چه درد جانکاهی... درون سینه اش دارد...

زنی می ترسد از رفتن... که او شمعی است در خانه... اگر بیرون رود از در... چه تاریک است کاشانه...

زنی شرمنده از کودک... کنار سفره خالی... که ای طفلم بخواب امشب... بخواب آری... و من تکرار خواهم کرد... سرود لای لایی...

زنی را می شناسم من... که رنگ دامنش زرد است... شب و روزش شده گریه... که او نازای پر درد است...

زنی را می شناسم من... که نای رفتنش رفته... قدم هایش همه خسته... دلش در زیر پاهایش... زند فریاد: دگر بسه...

زنی را می شناسم من... که با شیطان نفس خود... هزاران بار جنگیده... و چون فاتح شده آخر... به بدنامی بدکاران... تمسخر وار خندیده...

زنی آواز می خواند... زنی خاموش می ماند... زنی حتی شبانگاهان... میان کوچه می ماند...

زنی در کار چون مرد است... به دستش تاول درد است... ز بس که رنج و غم دارد... فراموشش شده دیگر ... جنینی در شکم دارد...

زنی در بستر مرگ است... زنی نزدیکی مرگ است... سراغش را که می گیرد؟... نمی دانم، نمی دانم...

شبی در بستری کوچک... زنی آهسته می میرد... زنی هم انتقامش را... زمردی هرزه می گیرد...

شاعر :شش بلوکی  

 

http://arashion.blogsky.com